آرامش ذهن

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.

ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.

بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.

کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد......

ادامه نوشته

آرزوها

بخوانید ونتیجه گیری خودتون رو برایم حتما بنویسید

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

ادامه نوشته

انشا

کوچیک که بودم , هفت ساله , خانم معلممون گفت بنویسید : " ماامروز ناهار بیرون رفتیم ." منم نوشتم :"ناهار " . خانممون که دفتر املاهامون رو تصحیح کرد، یکی رو صدا زد که دفترها رو بده . دفترم رو که باز کردم , 19 شده بودم . خانم معلم روی کلمه ی ناهار خط زده بود و نوشته بود :"نهار ".

منبع :سایه سار زندگی

ادامه نوشته